بیماری همهگیر امروز سریالهای روز دنیا: پایانبندی بد!
توسط سرخیل در 03 ژوئن 2026 منتشر شد
یکی از مهمترین شاخصههای سینمایی و سریالی سال 2026 که باعث شده بود طرفداران برای رسیدن آن لحظهشماری کنند، پایان یافتن تعدادی از مطرحترین عناوین سریالی سالهای اخیر بود. سریالهایی مانند Stranger Things و The Boys که به حق پرچمداران دنیای سریال در دههی اخیر بودند و آبرو و اعتبار شرکتهای استریمی خود به حساب میآمدند، به ایستگاه آخر میرسیدند و طرفداران بیشمار آنها در سرتاسر جهان با مطرح کردن فرضیههای خود، تا ساعتها در مورد بهترین پایانبندی ممکن بحث و جدل میکردند.
ولی متاسفانه بسیاری از این دسته افراد، در نهایت از پایانبندی سریالهای محبوب خود به شدت سرخورده شدند و با واکنشها و کامنتهای آتشین خود در شبکههای اجتماعی، از خجالت سازندگان درآمدند. در این مطلب میخواهیم نگاهی داشته باشیم به بیماری همهگیر امروز سریالهای روز دنیا: پایانبندی بد! یا به زبان خودمانیتر؛ چرا پایانبندی سریالها به هیچ وجه راضیکننده نیست؟
پایانبندی مطلوب بینندگان یا یک پایانبندی ناقص!
در ابتدای مطلب و پیش از آن که بیشتر موضوع را بشکافیم، باید سر این موضوع به توافق برسیم که چرا یک پایانبندی از نظر مخاطب بد میشود. هر فردی که داستانی را دنبال میکند، خواسته یا ناخواسته در ذهن خود هزاران فرضیه در مورد پایانبندی آن داستان شکل میدهد. در بسیاری موارد هنگامی که شما با پایانبندی نویسندگان مواجه میشوید و آن را از فرضیههای خود دور میبینید، به شدت سرخورده میشوید و با آن که نمیتوانید ایرادی به پایان داستان بگیرید، همچنان از دست نویسنده شاکی هستید. این مشکل بیشتر از آن که اشکال داستان باشد، مبحثی سلیقهای است که میتواند حتی پایان کار داستان را نیز شکوفا کند و باعث به وجود آمدن بحثهای بیشتری شود.
اما گاهی اوقات پایانبندی داستان هیچ منطق روایی خاصی ندارد و حتی سوالات موجود در ذهن دنبالکنندگان را بیجواب میگذارد. از نظر نگارندهی این مطلب، سریالهای که در این مدت به پایان رسیدهاند، هم انتظارات بینندگان را برآورده نکردند و هم منطق روایی درستی نداشتند و سوالات زیادی را نیز بیجواب گذاشتند.

طمع تمامنشدنی غولهای استریم
بدون شک پایانبندی بد به هیچ وجه چیز جدیدی در دنیای سریال نیست و از همان روزگاران نخست کشف سریال، مطمئنا پایانبندیهای ناقص و بد کم نداشتهایم. ولی چیزی که این موضوع رو در سالهای اخیر شدت بخشیده، نگاه خاص شرکتهایی مانند نتفلیکس و آمازون به عنوان دو جریان رسانهای حاکم بر سریالسازی است. این شرکتها ایدههای جدید سریالی را که با واکنش مثبت منتقدان و مخاطبان همراه میشوند، به مانند معدن طلا میبینند که تا حد امکان باید از آنها برداشت کرد.
به همین دلیل پیش از پایان سریال، قراردادهای طولانیمدتی با خالقان اثر بسته میشود تا آنها بتوانند تا جایی که امکان دارند، از این معدن طلا در قالب اسپینآف، انیمه، انیمیشن، فیلمهای سینمایی کوتاه و بلند و… برداشت کنند. برای مثال دو فصل از پخش سریال The Boys نگذشته بود که بازار شایعات در مورد اسپینآف و دنبالههای سریال داغ شد. سریالی مانند Gen V در میانهی پخش سریال اصلی تولید و پخش شد و وعدهی پخش اسپینآفهایی مانند Vought Rising و The Boys: Mexico هم به طرفداران داده شد.
وجود همین اسپینآفها تاثیر فراوانی بر روی پایانبندی دارد؛ چرا که پایانبندی سریال باید به صورتی باشد که جا برای ادامه دادن در قالبی جدید را داشته باشد. شخصیتهایی که جای کار دارند، به هیچ وجه نباید حذف شوند و داستان پر و بال اضافهای بگیرد که در صورت لزوم اسپینآفهای تازهای تولید شوند. به عبارت دیگر همه چیز فدای استخراج هر چه بیشتر طلا از این معدن استریمها میشود.

کاهش دانش سینمایی مخاطبان
برای این که متوجه شوید چقدر دانش سینمایی مخاطبان کاهش یافته است، فقط کافی است به صفحات برخی سریالهای پر بازدید در سایت بروید و نظرات را بخوانید و ببینید چطور عدهای که هنوز به تعداد انگشتان دو دست سریال ندیدهاند، برای سریال مورد علاقهی خود با استفاده از عباراتی مانند «شاهکار» و «ده از ده» گریبان چاک میکنند. جالب اینجاست که این عده حتی قادر به دفاع از فیلم و سریال مورد علاقهی خود هم نیستند و به غیر از عباراتی مانند «شاهکار» و «ده از ده» چیزی برای ارائه ندارند.
متاسفانه دوست داشته باشیم یا نه، این عده قسمت کثیری از بینندگان سریالهای مطرح این روزها هستند و مطمئنم دیدهاید که حتی از این پایانبندیهای نیمبند سریالها هم جانانه دفاع میکنند و انگار در ذهن کوچکشان هیچ تصوری بهتر از این پایانبندی نمیگنجد. جالب اینجاست که اگر با دلیل و مدرک پایانبندی ضعیف کار را هم اثبات کنی، در نهایت میگویند «سلیقهای است» و از بحث بیشتر دوری میکنند. وقتی با چنین مخاطبهایی سر و کار داشته باشی، مطمئنا سادهترین راه ممکن را برای پایان کار انتخاب میکنی و با وعدهی ملاقات با فلان شخصیت محبوب در اسپینآف بعدی، قضیهی پایان بد را ماستمالی میکنی!

مسائل رنگینکمانی و ووک
به راستی که تبدیل به فاجعه شدهاند. از همان ابتدای کار و انتخاب بازیگر برای شخصیتها شروع میشود و جابجای سریال دیده میشوند و هر جایی هم که نشد و هیچ گونه فضایی نبود، مشکل نیست؛ چپانده میشوند! فکر نکنید مخالفت با این موضوعها مخصوص فضای بستهی کشور خودمان است. واکنشها به اتفاقاتی که در فصل آخر Stranger Things برای ویل افتاد، وحشتناک بود و صدای همهی مخاطبان خارجی را درآورده بود. حتی بسیاری از طرفداران این مسائل هم به نحوهی پرداختن به آنها در فیلم و سریالها انتقاد دارند و این کارها را موجب دلزدگی مردم میدانند.
تصور کنید بعد از چندین و چند سال منتظر پایان حماسی سریال محبوب خود هستید، ولی در شیوهنامهی کاری تولیدکنندهی سریال آورده شده است که به هر شکل ممکن این مسائل در نقطهی اوج داستان هم به خورد مخاطب داده شود. و این گونه میشود که صفحات مجازی مملو از میمهایی حول این موضوعات میشود و در اکثر موارد هم قسمتهایی که این موارد گنجانده میشوند، کمترین امتیاز را در بین کل قسمتهای سریال میگیرند.

سایهی سنگین بازیگران و عوامل
حقیقت این است که تا چند سال پیش، راه سینما و تلویزیون به کل از هم جدا بود. دنیای سریال ستارهها و نویسندگان نابغهی خود را داشت و سینما هم مثل همیشه مسیر خود را میرفت. اما در این سالها این فاصله تقریبا محو شده است. کارگردانهای بزرگ مدام از سینما به سریال و برعکس سوئیچ میکنند، حضور در سریالها برای بزرگترین بازیگرها افت کلاس ندارد و شرکتهای سینمایی پشت بزرگترین پروژههای سریالی درمیآیند.
اما این محو شدن فاصلهی بین سینما و تلویزیون و به تبع آن افزایش جذابیت دنیای تلویزیون، بهای گزافی هم برای سریالها داشته است. حضور عوامل و بازیگران مطرح سینمایی در یک سریال کار تولید را بسیار زمانبر میکند و در بسیاری موارد فاصلههای زمانی طولانیمدتی بین فصلهای مختلف میافتد. چرا که از نظر اکثر آنها، حضور در پروژههای سینمایی نسبت به حضور به سریال اولویت دارد. در نهایت هم این اولویتبندی باعث میشود داستان خیلی زودتر از موعد مقرر و به اجبار پایان داده شود.
تاثیرات این مورد را میتوان به وضوح در سریال Euphoria دید. زندایا، سیدنی سوئینی، هانتر شیفر و جیکوب الوردی نامهایی بودند که سریال کار را با آنها شروع کرد، اما شهرت این نامها باعث شد که گرد هم آوردنشان در یک موعد مشخص مشکل شود و این مسئله فاصلهی بین فصل دوم و سوم سریال را زیاد کرد. در نهایت هم پس از شایعات فراوان، فصل سوم تا حد زیادی سرهمبندی شد تا صدای اعتراض مخاطب خفه شود.
شروع کار یک سریال با پایلوت است؛ قسمت اولی که باعث میشود تا چراغ سبز شبکه را برای ادامهی تولید دریافت کند. اما پایانبندی آن و در واقع قسمت آخر، چیزی است که چراغ سبز مخاطب را برای ابدی کردن نام سریال نشان میدهد. هر چقدر هم که مسیر همراهی خوب باشد، متاسفانه بدون یک پایان خوب، مسافرت تبدیل به خاطرهای ماندگار و شیرین نمیشود. Breaking Bad و Game of Thrones دو نمونهی خوب در این زمینه هستند.
دو شاهکار ابدی تلویزیون که تقریبا همزمان پخش میشدند و همیشه طرفدارانشان بر سر این که کدام بهتر است، با هم مشاجره داشتند. اولی با یک پایانبندی بینقص پرچم مخاطبان خود را بالا برد و در ادامه هم با یک اسپینآف بینقصتر نشان داد که موفقیتش اتفاقی نبوده است. اما دومی با یک پایان بد مخاطبان خود را سرخورده کرد و کاری کرد که بسیاری از آنها در ادامه اسپینآفهای وستروس رو نیز نبینند. در نهایت مطلب را با دیالوگی کلیشهای از اصغر فرهادی به پایان میرسانم که آیا واقعا «یک پایان تلخ، بهتر از یک تلخی بیپایان است»؟
ارسال دیدگاه
دیدگاهها